|
فرشته های من | ||
|
عزیزای دلم می خوام براتون خاطرات مشهد رفتمون رو بگم. شما هم که عاشق حرم رفتن هستین ؛ همش می گفتین کی میریم اون حرم بزرگهههههههه خوب ، ما هم شما رو بردیم ، ولی در حرم خیلی اذیتمون می کردین ، من همش می ترسیدم شماها رو گم کنم ، آخه اصلن دست من رو نمی گرفتین . بجاش چادرتون و محکم چسبیده بودین و مامانی هم براتون مقنعه خرید و با مقنعه هم عکس گرفتین البته از پله های عکاسی بابایاسر و آناهیتا سر خردن و افتادن و محکم خوردن زمین ؛ آناهیتای نازم تو ناراحت شده بودی ، وقت بهت می گفتیم لبخند بزن می گفتی دیگه نمی تونی بخندم (الهیییییییییی) کلی باهاتون خندیدم تا بهتر شدید و خندیدید. از وقتی هم که برگشتیم هی می گید بریم حرم امام حسین ؛ الینا خانم بعد از مدتها که بابا یاسر رو ناراحت کرده بودی دیگه راه می ری و بابا یاسر رو با این کارت همیشه می خندونی و خیلی شیرین و شیطون شدی و تو شیطنت دست خواهرات رو هم بستی. آناهیتا و آرمیتا نمی دونم چرا ولی حس می کنم دیگه دوست ندارید از هم جدا شید چون دیگه تنها خونه مامانی نمی رید و همیشه می گید یا همگی با هم بریم یا هیشکی نره . . .
[ سه شنبه 1390/11/04 ] [ 5:55 بعد از ظهر ] [ نونا ]
آناهیتا و آرمیتای عزیزم شما 3 ساله شدید ، چقدر زود می گذره . . . قربونتون برم در جشن خیلی دخترهای خوبی بودید و هیچ بهانه ای نگرفتید . . . ممنونم از شما . . .
[ سه شنبه 1390/08/17 ] [ 12:0 بعد از ظهر ] [ نونا ]
فرشته های کوچیک من ؛ بیرون رفتن با شما نی نی ها خیلی سخت شده بخصوص وقتی که من و بابا با شما میایم بیرون ولی باور کنید . . . کهههههه خیلییییییی سختهههههه ....
یه روز که داشتیم از خونه مامانی می اومدیم شما جینگیلکا تو پارکینگ با من لج کرده بودید و بالا نمی اومدید من الینا بغل و ساک بدست ، مدام صداتون میکردم ؛ بالاخره آناهیتا راضی شد که از پله ها بره بالا ، ولی آرمیتا عسل ، تو از جات تکون نمی خوردی من هم از صدا زدن خسته شدم و رفتم بالا و پیش خود فکر میکردم ما که بریم بالا تو هم پشت سرمون میایی. خلاصه ما رسیدیم بالا و از تو خبری نبود ؛ من الینا و آنا رو بردم خونه و خودم اومدم سر پله ها که صدای باز و بسته شدن درب پایین رو شنیدم ، اونقدر ترسیدم که نکنه کسی در و باز کرده باشه و تو پشت سرش بیرون رفته باشی پله ها رو بدو اومدم پایین و دیدم تو جلوی در حیاط وایسادی تازه داشتم یه نفس از سر راحتی می کشیدم که صدای گریه الینا رو شنیدم گفتم :: وای نکنه آناهیتا درو باز گذشته باشه و الینا بیااااااد و از پله ها بیفته ؛ چون الینا خانووووم تو سابقه اینجور کارها رو داری. (طفلک نونا) آرمیتا رو بغل گرفتم و دویدم بالا ، الینا رو دیدم که سر پله ها وایساده و گریه میکنه البته تو این لحظه همتون گریه میکردید چون من پایین پله ها انقدر که اعصابم از دست تو خورد شد آرمیتا خانوم ، زدم تو بازوت و هم زمان با گریه کردن تو آناهیتا هم گریه میکرد وقتی همتون و بردم خونه و ساکت شدید از آناهیتا جون پرسیدم چرا گریه کردی ؟!!! آناهیتا جونم گفت: چلا زدی تو دستش ؟ گفتم تو از کجا میدونی زدم تو دستش چون تو که آرمیتا رو ندیده بودی
آناهیتا عسلی گفت : که اخه منم درد گرفت !!!!!!!!!
و من از این حس دوقلو بودن شما چه لذتی می بردم
خوش به حالتون که اینقدر خوب همدیگه رو حس می کنید
[ پنجشنبه 1390/07/28 ] [ 2:50 قبل از ظهر ] [ نونا ]
بعضی وقتا انقدددددددددددددددر خسته میشم که تصمییییم میگرم همه کارهام و ول کنمممم و چند دقیقه بخوابم امروز یکی از اون روزاست من خوابم شما ها گشنه شدید خیلی خسته بودم فقط شنیدم گفتید گشتتتتتنننننم .............................. از خواب که بیدار شدم دیدم یه قابلمه وسط حال و شماها با دست و دهنای کثیف تو خونه پرسه میزنید وایییییییی واییییییییییییییی به الی هم غذ داده بودید یه لیوان هم اون وسطا بببببببببببببود از پس تشنگیتون هم براومده بودید که هیچ ، سخت ترین مرحله رو هم پشت سر گذاشته بودید تو لگنیتون جیش کرده بودید حالاااااااااا خوشحال بشمممممممممممممم یا ناراحت بچه ها ولی من خوشحال بودم که حداقل نیم ساعتی خوابیدم و شما از پس همه کارها بر اومدید بخصوص دستشویی رفتن و به الینا غذا دادن . . .
[ پنجشنبه 1390/07/28 ] [ 2:12 قبل از ظهر ] [ نونا ]
الینا خانم
تپلی خیلی وقته دندونهات در اومده ولی تازه فرصت شده که وب رو به آپم می بینم که سر سفره جشن دندونیت همچنان خوردنی رو انتخاب کردی قربووووووووووووووونت بررررررررررررررررررررم عاشق نگاهاتم . . . می گی : آبجی ، بابا ، ماما ، آب . . . همه ایناها رو آناهیتا بهت یاد داده
و اما شما آناهیتا خانم و آرمیتا خانم این روزها خیلییییییییییییی شیطون شدین و بعضی اوقات هم با هم سر جنگ دارید . . . وووووووووووو بالاخره دسشتویی رفتنتون رو خیلی خوب به ما می گیییییییییییید ممنون بخاطر همکاریتون دخترهای گلم . . . .
[ دوشنبه 1390/06/07 ] [ 1:5 قبل از ظهر ] [ نونا ]
با این که یکمقدار دیر شده ، ولی چاره ای نبود ----------------- ** تولد بابا یاسر ** امروز 23 اسفند تولد بابا یاسر هست دخترهای نازم . . . اما بابا الان سرکار هستش . . . قرار شد که 24 اسفند (چهارشنبه سوری) برای بابا تولد بگیریم و بابا از این بابت خیلی خوشحاله ، چون خودش هم چهارشنبه سوری بدنیا اومده بود . . . من برا بابا کیک پختم و شمع تولد گرفتم و شما دخترها برای بابا رقص چاقو کردید و خیلی هم رقصیدیییییییییید . . . . شبش هم رفتیم آتیش بازی و حااااااللللللشششششش بردیم
** تحویل سال *** 29 اسفند ساعت 23:00 . . . و شما دخترها خوابید و من و بابا بیدار و تند تند داریم خونه رو تمیز و مرتب می کنیم ، ساعت 2:10 بامداد اول فروردین ، آآآآآآآ ، بابا یاسر هم خواااااابش برد ساعت 2:40 بامداد بابا یاسر بیدار شده و تند تند داره لباس عیدش می پوشه . . . من آرایش کرده و لباس نو پوشیده در حالی که الینا بغلمه دارم شماها رو صدا می زنم آناهیتااااااا ، آرمیتااااااااااااا تا اینکه بابا میاد هی بغلتون می کنه و صداتون می کنه و یواش یوااااااااااش بیدار می شید ، بابا برای هر سه تای شما مبلغی رو به عنوان عیدی گذاشت تو حساب بانکیتون . . . ساعت 3:30 هم رفتیم خونه مامانی و بابایی و شب هم (بهتره بگم صبح) همونجا خوابیدیم . . .
*** عیددیدنی*** من امسال تصمیم گرفتم که شمال نرم و پیش بابا بمونم ، اما قرار شد آرمیتا بره صومعه سرا و آناهیتا بره منجیل و الینا هم که با من می مونه . . غروب روز اول فروردین آرمیتا با مامانی رفت صومعه سرا در حالیکه بهانه می گرفت که می خوام با بابا یاسر بیام (اولین بار بود جایی که . . . . می خواست بره بهانه باباش رو می گرفت) بابا یاسر و من وووو صد البته آناهیتااااااا خیلی حالش گرفته شد . . . لحظه ی سختی بود بخصوص که شما انگار فهمیده بودید تا بعد از 13 همدیگه رو نمی بینید و محکم همدیگه رو بغل می کردید و می بوسیدید . . . (آناهیتا تو خیلی ناراحت و تو لاک خودت هستی) فردا می برمت منجیل ، اگه حالت خوب نشد آرمیتا رو میاریم منجیل و خودمم پیشتون می مونم
سال نو مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررک [ چهارشنبه 1390/01/03 ] [ 7:51 بعد از ظهر ] [ نونا ]
دخترهای خوشگل من ، آناهیتا خانم که تا من میام خونه سرت رو روی پام میگذاری و شبها هم روی دستم می خوابی . . . آرمیتا خانم که همیشه می خندی و شیطنتهای خاص خودت رو داری و به من سفارش بادام و پسته می دی . . . الینا خانم که قربون اون لبخند زیبات و اون نگاههای قشنگت بشم که دل من رو می بری دلم همیشه براتون تنگه دخترهای ناز من . . . بخصوص شیفت دومم که اداره هستم با دلی پر غم و به امید اینکه شما رو فردا می بینم سر بر بالین می نهم . . . . آناهیتا و آرمیتا لباسهای مامان نونا رو پوشیدند و الینا لباسهای دوقلوها رو جالبه نه ؟؟؟؟ (وقتی به دوقلوها می گم با ادب بشینید ، اینجوری می شینند) چه با ادددددددددددبببببببببببند ، اللللللللهییییییییییییی
[ شنبه 1389/11/30 ] [ 3:5 قبل از ظهر ] [ نونا ]
آناهیتا عسل من تو همش در حال جیغ زدن هستی و خیلی هم بابایی شدی ، خیلیییییییییییییی ، اونقدر که دوست داری بری بغلش و از اون جا تکون نخوری ؛ دخترکم تو وقتی صحبت می کنی اونقدر شیرین می شی که دوست دارم محکم بغلت کنم و فشششششاررررررت بدم . . . کلمه ها : اردک : گُردک ؛ خروس : گوگوس ؛ نقاشی : ماماشی ؛ مورچه : قورچه ؛ دوغ : غود ؛ بوست کنم : بوس مَژِنم
توسبد خرید نشستی و ذوق می کنیییییییی
آرمیتا در حالی خاطراتت رو می نویسم که تو اکنون خونه مامانی هستی ، وقتی که هر کدومتون ازم دور هستید دلم برای حرف زدنتون تتتتتنننننگگگگ می شهههههه تو خیلی شیرین زبونی و خودت رو برام لوس می کنی و به میگی نونا نوناااااااا کلمه ها : شکلات : آشالا ؛ آدامس : آناس ؛ بیسکوییت : بیشوییت ؛ آسمون : آشمون
وقتی می خوای کاری رو انجام بدی از کلمه باید استفاده می کنی ، مثل : باید برم خونه که می گی باید بِلَم باید بِلَم خونههههه ، باید بخورم ، باییید بخولم
چی ژستی گرفتیییییی بابااااااااااا
الینا ((نترسید دوستان سر و صورتش خونی نییییست)) خونه مامانی بودیم و من داشتم نماز می خوندم و تو روی تخت تو اتاق خوابیده بودی ، یک وقت صدای جییییییغغغتتتت اومد و مامانی تند تند دوید سمت اتاق و تا چشمش بهت افتاد اون هم جیییغغغغغ زد و من هم تندی سلام نماز رو دادم و دویدم طرف اتاق ووووووووووو . . . . . . . . . . دیدم که آرمیتا خانم داره می خنده درحالیکه یک رژ هم تو دستشهههه و با تو این کار رو کرده . . .
قربون اون نگاه کردنت بشم مممممممن
هر سه تای شما رو یک اندازه دوست دارم ، امیدوارم روزهایی رو ببینم که شما سه خواهر (یاد برادران شانگهای افتادم) به موفقیتهای بزرگ تو زندگی برسید و همیشه بخندید . . . و زیباترین لبخندها رو به لب داشته باشید ، بخصوص تو الینا خانم که هدیه ی آسمونی هستی و وقتی میخندی تمااااااام وجووودم سرشار از انرژییییی میشه
[ دوشنبه 1389/10/20 ] [ 2:23 قبل از ظهر ] [ نونا ]
هنوز مادر وقت نکرده بیاد وبلاااااااااااگ دخترهای خوب بابا . . . شکر خدا شما دیگه 2 سالتون شد ولی اونقدر شیطون شدید که یک عکس درست و حسابی نتونستی با هم بگیریم ، راستی با برف شادی چه حالی می کردید و چه جیغیییییییییییی می کشیدید . . آناهیتا چه ذوقییییییییییی می کنییییییییییییییی
آرمیتا ، متعجب از برف شادی
ای به قربونتون که اینقدر همدیگر رو دوست دارید
عکس تولد یکسالگی (خودمونیمااااااااا بزرگ شدیناااااااااا)
[ جمعه 1389/08/14 ] [ 10:34 قبل از ظهر ] [ نونا ]
این هم عکس شنگول و منگول و حبه انگور . . .
این شعر رو نونا به من تقدیم کرده و . . .
ای چراغ هر بهانه ، از تو روشن از تو روشن ای که حرفهای قشنگت ، من آشتی داده با من من و گنجشکهای خونه ، دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو ، پر می گیریم از تو لونه باز میای که مثل هر روز ، برامون دونه بپاشی من و گنجشکها می میریم ، تو اگه خونه نباشی
همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفهام بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام عطر حرفهای قشنگت عطر یک صحرا شقایق تو همون شرمی که از اون سرخ گونه های عاشق شعر من رنگ چشماته رنگ پاک بی ریایی بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی
(این ترانه رو گوگوش خونده بود و الانم امین حبیبی ، که همیشه تو ماشین با صدای بلند گوش می دم و لذذذذذذذذذذذذذتش می برم . . . این رو هم من به نونا تقدیم کردم . . . اگه روزگار گذاشت یکبار دیگه دنیا بیام بازم عاشقت می شم بازم سراغ تو میام بچه ها امیدوارم چون همیشه قدر مادرتون رو بدونید . . . فردا شما 4 نفر با مامانی و بابایی از شمال بر میگردید (هورااااااااااااااااااااااااااا) و زندگی رو دوباره طبق روال قبلی و با هم از سر می گیریم (دلم برای هر 4 تای شما یکذره شدهههههههههههههههههه) از این پس هم مامان نونا مطالب وبلاگ رو ارائه می ده و من هم طبق معمول تایپ می کنم و طراحی . . . [ چهارشنبه 1389/07/07 ] [ 11:9 بعد از ظهر ] [ نونا ]
دخترهای بابا . . . فردای روزی که نونا و الینا اومدند خونه شما رفتید شمال ، آرمیتا با مامانی (مامان بابا) و آناهیتا هم با خاله یک هفته شما رو ندیدیم و شما هم همدیگه رو . . . خونه خیلی سوت و کور بود اما لازم بود که نونا تنها بمونه تا بخیه هاش بهتر بشه و کمی استراحت کنه . . . دلمون براتون یک ذره شده بود ، خیلی دلتنگتون بودیم . . . ولی فرصت خوبی بود که خودمون رو وفق الینا کنیم . . . بالاخره من و نونا و الینا و مادر جون (مامان نونا) اومدیم شمال آخه دیگه صبرمون تموم شده بود و از طرفی نونا هوس سفر کرده بود . . . آناهیتا جان قربونت برم چه قدی کشیده بودی و هیکلی زده بودی ، من و نونا چه حالی می کردیم بغلت می کردیم . . . بعد از ظهرش هم رفتم غرب گیلان و دنبال آرمیتا، تو هم که تا من رو می بینی ، خجالت می کشی باحیااااااااااااا ، نجیییییییییب ، روت بر می گردوندی و هی من و نگاه می کردی و عشوه می ریختی تا من بیام بگیرمت و بغلت کنم ناناااااااااااااز با اون قیافه شیطونت . . . تا منجیل (90 کیلومتر) یکسره پشت فرمون روی پام بودی و هر کاری می کردم روی صندلی تنها بشینی نمی شد که نمی شد . . . وااااااااااااااای چه خوش گذشت با تو بودن . . . الینای بابا . . . شما هم که زردی داشتی و زردیت تا 15 هم پیش رفته بود اما خوب شکر خدا الان خیلی بهتری ، اما خیلی نگرانمون کردی چون می خواستند بیمارستان بستریت کنند . . . این رو هم بدون که خواهرات تو رو به عنوان یک خواهر پذیرفتند (فکرش رو هم نمی کردیم) آناهیتاو آرمیتا همش تو رو می بینند می گند بغل بغل ، یعنی دوست دارند بغلت کنند . . . و وقتی مامان نونا داره پوشک الینا رو عوض می کنه و الینا دست و پا می زنه ، آناهیتا می گه جان جان و آرمیتا می گه جونننننننم ، جوننننننننم و همینطور وقتی صدات در میاد هم زودی میاند طرفت و نی نی لای لای رو تکونش می دند . . . ببین چه خواهرای خوبی داری . . . راستی شنیدم تو رو رو پای خودشون هم لالا دادند ، به مامان نونا در جمع کردن لباسها و سفره کمک می کنند و یواش یواش هم یک جورایی می فهمونید که دستشویی دارید . . . این هم شخصیت کارتونی خونه ما . . . نونا (مامان بزی) بابا (بابا بزی که همش در حال کار کردن ، برای همینه که اصلا تو خوه نیستش) آناهیتا (شنگول) آرمیتا (منگول) الینا (حبه انگور) آقا گرگه (خواستگارها) [ شنبه 1389/07/03 ] [ 11:44 بعد از ظهر ] [ نونا ]
پدر دوقلوها : روز یکشنبه 21/06/1389 نونا نوبت دکتر داشت و قرار شد هفته بعد 2 شنبه الینا بدنیا بیاد؛ اما پس از ویزیت دکتر ، مامان نونا دردهایی که داشت تحمل می کرد ، به مراتب بیشتر می شد و این یعنی زمان زایمان نزدیک است . تازه رفته بودیم براتون پوشک بخریم که مامانی از درد بخودش می پیچید ؛ و من هم سریع با دکتر تماس گرفتم و جهت هماهنگی با بیمارستان اقدام کردیم. رفتیم دنبال مامانی و آرمیتا پیش بابایی موند و آناهیتا رو با خودمون بردیم . . . قربونت برم آرمیتا جان دلم همش پیشت بود ، خیلی گریه می کردی و هی می گفتی باباااااااا بابااااا . . . فدای تو بشم با این ترافیک شبانگاهی هر طوری بود بالاخره رسیدیم بیمارستان مصطفی خمینی ، فقط مونده بود بارون بیاد تا دقیقا بشه مثل شب زایمان شما دوقلوها . . . و سرانجام ساعت 23:45 الینا خانم بدنیا اومد . . . و همچنان همون استرس و اضطراب برای من گرچه یکجورایی کنترل شده بود بخاطر تجربه دوقلوها . موقع برگشت هم که آناهیتا اصرار بر این داشتی که بغل من بمونی و من هم چاره ای نداشتم که موقع رانندگی تو بغلم باشی که احساس کردم داره خوابت می گیره و بردمت صندلی عقب تا بخوابی ، اما تو رو خواب ، عمرا روز ملاقات . . . روز دوشنبه 1389/02/22 رفتیم ملاقات مامان نونا و الینا ؛ نونا چقدر خوشحال بود از دیدنتون و شما هم اصرار بر این داشتید برید بغل نونایی ، وقتی الینا رو دیدید انگار فهمیدید که خواهرتون هستش ، چون همش می گفتید آبجی ، آبجی . . . به قربون فهم و شعورتون بشه پدر ، الینا رو بغل می کردید و می بوسیدید و آناهیتا که همچون بزرگترها احساسش رو کنترل می کرد اما آرمیتا شما دست به هر کاری می زدی تا الینا بیاد بغلت . . .
امروز صبح هم مامان نونا بسلامتی مرخص می شه و با آبجی الینا میاد خونهههههههههه . . . این هم الیناااااااااااا
[ سه شنبه 1389/06/23 ] [ 2:4 قبل از ظهر ] [ نونا ]
لحظه های جدایی دخترهای گلم آناهیتا و آرمیتا شما تو هفته های اخیر اولین لحظه های جدا بودن از هم رو تجربه کردید ، نمی دونم براتون تجربه تلخی بود و یا بی تفاوت . . . ولی می دونم اونقدر که خانم هستید ، بهونه های الکی نگرفتید . . . مامانی و بابایی با ما همسایه شدند و من هم تو ماه هفتم بارداری هستم و نگهداری از شما برام مشکلتر از قبل شده ، با این انرژی که شما دارید من دیگه نمی تونم خودم رو با شما وفق بدم و برای راحتی من و آبجی کوچولوتون (الینا) مامانی هر دو روز در میون یکی از شماها رو می بره پیش خودش . . . . وقتی که تنها می شید خونه خیلی بی روح و سرد هست و شما هم خیلی آروم هستید و حرف من رو خوب گوش می کنید . . . فکرش رو هم نمی کردم این دوره اینقدر در روحیه شما تاثیر بگذاره ، روز اول جدایی شما از هم، آناهیتا پیش من و آرمیتا پیش مامانی بود ؛ آناهیتا جان شما همش بی تاب خواهرت بودی و می گفتی آبجی ، آبجی . . . و هر وقت خودت رو در آینه می دیدی ، می خندیدی و فکر می کردی آرمیتاست و می گفتی آبجییییییی ، آبجیییییییی . . . و من در دل ناراحت از این جدایی آرمیتا خانم شما هم دلت برای من تنگ شده بود و به مامانی می گفتی نونا نوناااااااا ، بعد که مامانی باهات صحبت می کرد ، می گفتی اَههههه مامانیییییییی وقتی از هم دورید و بعدش همدیگه رو می بینید ، (باورم نمی شه) با ذوق طرف هم می دوید و همدیگه رو بغل می کنید و یکدیگر رو می بوسید و باهم بازی می کنید و کشتی می گیرید و کلی حال می کنید و من همچنان در حال تجربه زندگی دوقلویی و تله پاتی شماااااااااا خوش به حالتون که دوقلو هستید ، خیلی دنیای قشنگ و خاصی دارید ، همیشه در حال سورپرایز کردن من هستین و من رو کلی می خندونید. آناهیتا تو صبح من رو از خواب بیدار می کنی و بهم می گی جااااان ، جانم !!!! وقتی هم باهات بازی می کنم و خسته می شی می گی خب خب . . . یعنی stop آرمیتا تو انگار همیشه یک جات زخمه و خودت رو لوس می کنی و دست و پات میاری که بوس کنم و می گی آخ آخ ، و همیشه هم دمپایی بزرگترها رو می پوشی و راه می ری
I love you
[ جمعه 1389/05/08 ] [ 0:55 قبل از ظهر ] [ نونا ]
آرمیتاجون وقتی یک کار اشتباهی می کنی و وقتی صدات می کنیم ، قربونت بشم می زنی پشت دستت و می گه ده ده ، مبنی بر اینکه خودت می دونی کار اشتباهی انجام دادی ، الهی من فداااااااااااااااات
[ جمعه 1389/04/11 ] [ 1:21 بعد از ظهر ] [ نونا ]
الینا دختر گلم وقتی تو مانیتور سونوگرافی اعضای بدنت رو دیدم خیلی خوشحال شدم ؛ احساسی که نمیتونم توصیفش کنم . . . . دو تا پای کوچولو ، دو تا دست ناز ، وااااااااااااای خدای من ........
ادامه مطلب [ شنبه 1389/03/22 ] [ 0:22 قبل از ظهر ] [ نونا ]
دخترهای خوشگلم 13 اردیبهشت واکسن 18 ماهگی رو زدید و من خوشحال از اینکه بزرگتر شدین و دیگه دردسر مرکز بهداشت رو ندارم. روز شنبه 19 فروردین بابا یاسر ما رو برد نیاسر برای گلاب گیری . . . ادامه مطلب [ سه شنبه 1389/02/21 ] [ 3:19 قبل از ظهر ] [ نونا ]
خوشگلهای بابا ، من ساعت 4 صبح روز 12 فروردین اومدم پیشتون ، وای چه خوشحال شدم از دیدنتون صبح که بیدار شدم هنوز خواب بودید ، از خواب بیدارتون کردم ، و عین غریبه ها به من نگاه می کردید خیلی زود یادتون اومد من کی هستم. همون روز صبح رفتیم یکی از کوههای منجیل ، خیلی خوش گذشت و شما خیلی راحت در چمن می دویدید و بازی می کردید و من هم شما رو بغل می گرفتم و در چمن قِل می خوردیم. چه حالییییییییییی می داد (۱۲ بدر) همون شب هم رفتیم صومعه سرا ، چون مامانی و بابایی روز 13 فروردین از کربلا می یومدند و . . . صبح ساعت 6 صبح رسیدند. براتون لباس و عروسک خوشگل گرفتند. چند روزی همونجا سرگرم مهمان نوازی بودیم تا روز 4 شنبه وقت شد بریم بیرون گردش و رفتیم پره سر ، آبشار ویسادار . . . . . . وای که چقدر خوش گذشت ، خیلی بازی کردیم . . . . یک درختی اونجا بود که دوقلو بود ازش عکس گرفتم تا بعد بهتون نشون بدم. جمعه ساعت 1 صبح هم رفتیم مهمونی و شب نشینی و 4 صبح اومدیم سمت منجیل ، چه باروووووووووونی هم می بارید ، خیلی هم سرد بود ، شما هم که هر کدوم روی یک صندلی خواب بودید. امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه . . . . تا سه روز دیگه ببنیم کجاها میریم دیگه . . . عکسها رو در ادامه مطلب گذاشتم ادامه مطلب [ جمعه 1389/01/20 ] [ 9:54 بعد از ظهر ] [ نونا ]
سال نو مبارک دخترهای بابا امیدوارم سال خوب و خوشی رو داشته باشید و چون همیشه بخندید و همچنان شیطون باشید گرچه خیلی اذیت می شیم ولی از شیطنتتون خوشحالیم. دخترهای بابا حدود دو هفته ای می شه که ندیدمتون و فقط صداتون از پشت تلفن شنیدم . تا دو هفته ی دیگه هم نمی بینمتون ، خوب می دونید که من ایام عید آماده باش می شم و اگر هم خونه بودید نمی تونستم ببینمتون. از 13 فرودین میام پیشتون و یک هفته با همدیگه می گیم و می خندیم . ارمیتا خانم شنیدم صبحها که از خواب بیدار می شی فقط می گی ددر ، ددر. مثل اینکه خیلی خوشحال می شی می ری بیرون پیاده روی ، دخترم مراقب باش نیفتی باباجان. آناهیتا خانم شما که حرف زدنت بهتر شده و می گی این چیه ، این کیه ، دایی هم که می گه ، پدر فدای اون چشمای قشنگت بشه. دلم خیلی براتون تنگ شدههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه مراقب مامانی باشید ، مادر رو اذیتش نکنید. راستی شنیدم وقتی مامانتون اذیت می کنید ، مامانی در گوشتون بهتون می گه اینکار نکن ، زشته شما دخترهای خوشگلم اروم می گید چییییییییی ، چییییییییی ، ای به قربون نجابتتون بشه پدر.
عکسهاتونم بالاخره از آتلیه گرفتم . . . . ادامه مطلب . . . . ادامه مطلب [ یکشنبه 1389/01/01 ] [ 9:21 بعد از ظهر ] [ نونا ]
این یک غر نیست این فقط خستگی یه مامانه عزیزای مامان چیزی نمونده بود اشک مامان و در بیارین الان شما یک سال و سه ماهتون شده و من اعتراف می کنم که دیگه حریفتون نیستم. وقتی که خوابین فقط صدای نفسای شما به گوش میرسه و وقتی که بیدارید واااااااااااااای چه کارهایی که نمی کنید البته من تا اونجایی که بشه با شما دوران بچگی رو از سر گرفتم ولی خوب موقعی که دوتایی گریه می کنید یا شیطنت های دوقلویی می کنید دیگه صبرم تمومه. گوگولیا اگه می شد شب موقع خواب ازتون قول میگرفتم که فردا این شیطونی ها رو نکنید ؛ ولی می دونم که شماها میگید : مننننن ؟ چیه !!!!!!!!!! بعد یک بوس و شب به خیر و یک ساعت رو پا تکون دادن شما رو می خوابونم بعد تو تاریکی زل میزنم به صورتتون. شماها خیلی کوچولو و خوشگل هستین یه عالمه بوس تو خواب بهتون میدم . میدونین چیه دلم برای مامانم تنگ شده ؛ مامان خیلی دوستت دارم. یاسر عزیزم ممنونم ازت که به همه حرفام گوش میدی و اینقدر صبوری ، دوستت دارم. بچه ها میبینید شما چه حسی به من می دید فکر نکنم اسمش خستگی باشه . فکر کنم که شماها دارید سعی میکنید به من درس بدید درس ایثار و مهربونی در س به مشکلات خندیدن . کوچولوهای من چه دنیای قشنگی دارین . مثل همیشه دوستتون دارم شوکولاتااااااااااااااااااا بوس بوووووووووووووووووس ... . . . . . . .
[ شنبه 1388/11/03 ] [ 10:55 بعد از ظهر ] [ نونا ]
یک سال گذشت وشما بزرگ شدین حالا دیگه تو بغلمون نشسته بودین در حالیکه پارسال تو پتو پیچیده شده یا خوابیده بودین و برای شیر گریه میکردین و من مدام نگران بودم که مبادا سرما بخورین . امسال نشسته بودین و با تعجب به دسته های سینه زنی نگاه میکردین من بهتون یاد دادم که سینه بزنید و شما خیلی زود یاد گرفتید و با دستای کوچولوتون شروع به سینه زدن کردید . بابایی چقدر خوشحال شد وقتی دید شما سینه میزنید براتون دو تا سربند یا حسین گرفت که نشد سرتون ببندید . بابا یاسر باز هم بعد از دوری چندین روزه و خستگی راه اومد و باز هم به نظرش شما بزرگتر و شیطونتر شده بودید. رفتیم هیئت علی اصغر آرمیتا از اول تا آخر خواب بود و آناهیتا گریه می کرد . رفتیم ماسوله و شما کلی تو مسجد شیطونی کردید و بعد هم رفتیم اباتر محل بابایی و با کلی خستگی اومدیم خونه . باز هم رفته بودیم صومعه سرا و روزهای خستگی من و شما از راه رسیده بود مامانی برای هر لحظه و ساعتی برنامه ریزی کرده ولی من به زور از زیر بعضی هاشون در میرفتم . هوا خیلی سرد بود و من مثل همیشه نگران بودم که شماها سرما نخورین مخصوصا که حالا کلاهتون را از سرتون برمیداشتین . از نگرانی شماها آخرش من و بابا یاسر بودیم که سرما خوردیم . بابا یاسر بعد از رانندگی تا منجیل خسته شده بود ، مادرجون بهش چای گیاهی داد و بابا یاسر هم پیش بخاری خوابش برد وقتی بیدار شد که حالش بهتر بود یک روز دیگه هم منجیل موندیم و بالاخره به سمت خانه ره افتادیم و با دلتنگی خداحافظی کردیم . شما هم که چون همیشه بعد از سفر مریض شدین. قدتون چند سانت بلندتر شده به قول بابا یاسر دارین خوش استیل میشین . دوتا دندون جدید در آوردین که کمی هم براتون ناراحت کننده بوده . بیشتر از قبل راه میرید و راحت از تخت ومبل بالا میرید و کلمه های بیبشتری برای گفتن بلدید . امیدوارم همیشه چون اکنون در حال تحول و یاد گرفتن باشید . دوستتون دارم شوکولاتای خوشمزه مامانییییییی. [ جمعه 1388/10/25 ] [ 0:37 قبل از ظهر ] [ نونا ]
[ دوشنبه 1388/09/16 ] [ 0:35 قبل از ظهر ] [ نونا ]
هنوز بابا یاسر نیومده ، همه منتظریم شما هم خوابتون میاد . الان باهاش تماس گرفتم . . . هورااااااااا بابا یاسر با کیک عروسکی اومد ، زود شمعها را فوت کنید وگرنه من و خاله با هم فوتش می کنیماااااا
ادامه مطلب [ دوشنبه 1388/09/16 ] [ 0:31 قبل از ظهر ] [ نونا ]
امروز( 13/8/1388) تولدتون هست ، از صبح تا حالا چقدر خونه رو تمیز و مرتب کرده باشم خوبه ، هااااان تا نیم ساعت دیگه پدر جون و مادر جون اینجاند ، وای خاله نازیلا به دادم برس
ادامه مطلب [ دوشنبه 1388/09/16 ] [ 0:27 قبل از ظهر ] [ نونا ]
وای خدای من اینجا رو ببین ، چه ریخت و پاشی بابا یاسر هم که عاشق این کارهاتونه چرا حرف من روگوش نمی کنید . . .
[ یکشنبه 1388/09/15 ] [ 11:38 بعد از ظهر ] [ نونا ]
هنوز بلد نیستین بگید بفرما ؛ ولی هر چی که میخورید به هم تعارف میکنید.
شیشه شیرتون رو هم با هم عوض میکنید بعضی مواقع به من هم شیشتون رو میدید ؛ تا میگم هام بده به مامان ، دوتایی با هم با تیکه های غذا که تو دستتونه حمله میکنید. عاشق ماکارونی ، ماست ، بستنی ، کوکو و آش هستید. آرمیتا خانمی شماعاشق گوجه فرنگی هم هستی و همچنین چیزای ترش ، هیچ چیز ترشی نیست که بخوری و لباتو نچینی. آناهیتا جوجوی مامان شما هم عاشق خیار و ذرت بو داده ای. یه خاطره از آرمیتای مامان : هیچ بچه ای نیست که از خوردن پیاز لذت ببره ولی یه روز آرمیتا یه برش بزرگ از پیاز رو گذاشت تو دهنش و وقتی خاله اش سعی کرد پیاز و ازش بگیره اون گریه کرد خیلی خوشحال بود که داره پیاز میخوره ومیخندید. [ دوشنبه 1388/08/11 ] [ 2:49 بعد از ظهر ] [ نونا ]
آناهیتا جوجویی ، هر چقدر بهت می گم بوسم کن ، فقط می خندی ولی یک عالمه خاله رو بوسیدی ، پس کی می خوای من بوس کنیییییییی . . . .
بوس بوس بوس
[ دوشنبه 1388/08/11 ] [ 0:37 قبل از ظهر ] [ نونا ]
آرمیتای مامانی ، امروز لبای خوشگلتُ چسبوندی به لپ مامان و یه بوس خوشگل دادی قربون لبات بشم که با این بوس نازت خستگی از تن من در میکنی دوستت دارم یک عالمه
[ دوشنبه 1388/08/11 ] [ 0:16 قبل از ظهر ] [ نونا ]
کلاغ پر گنجشک پر کبوتر پر آناهیتا پر چه زود یاد گرفتین کلاغ پرو شوکولاتا آرمیتا جونم تو وقتی میگی ااااااا یعنی پررررررر آناهیتا جوجو تو هم انگشتتو میاری بعدش میگی ااااااا یعنی پررررررر الهی قربونتون بشم که اینقدر باهوشین
[ پنجشنبه 1388/07/02 ] [ 0:22 قبل از ظهر ] [ نونا ]
نی نای نی نای نی نای
وقتی من برای شما دخترای نازم آواز می خونم ، وقتی می گم شما هم بخونید ، آرمیتا خانم تو هم می گی نی نای نی نای نی نای ، با اون صدای قشنگت ، انگار خودت می دونی چه کار جالبی داری می کنی ، خودت لوسم می کنی ناناز مامان
آناهیتا خانم خوشحالم از این که می تونی روی پات بایستی خوشگلکم [ چهارشنبه 1388/06/25 ] [ 1:53 قبل از ظهر ] [ نونا ]
دخترای عزیزم وقتی از خستگی کار روزانه فرصتی برای استراحت پیدا می کنم ، یک آن با صدای شما به خودم میام و فرصتی می شه برای توجه بیشتر به شما ؛ آرمیتا جونم زانوبندهای آبیت به پات بود و کپولی پاهات از زانوبند زده بود بیرون ، آناهیتا با انگشت اشاره می زد رو پات و از اینکه با هر ضربه پات می روفت تو غش غش می خندید. همینطور پاهات با انگشتش می زد تا بالا ، آخرش هم دامنت زد بالا و با انگشت زد تو شکمت. تو حرصت در اومد ، حولش دادی و خوابوندی رو پاهات و شرتش از تنش در آوردی ، دخترم چند وقته دوست داری لباسهای آبجیت از تو تنش در آری ، آناهیتا هم لباسات در میاره وقتیکه تو لباسهای اون پوشیدی. تو هم نسبت به لباسهای خودت حساسی. بعضی موقعها که لباس یکیتون کم می یاد از لباس اونیکی قرض می گیرم ، به هر حال جای خوشحالی داره که لباسهاتون می شناسید. قربونتون برم شوکولاتای مامان [ جمعه 1388/06/20 ] [ 1:7 قبل از ظهر ] [ نونا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||